X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ق.ظ

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام 

 

   یادتون هست که چند وقت پیش ، موضوع کشته شدن دختری 18 ساله رو براتون تعریف کردم و ... اون زمان به نظرم نمیرسید که ممکنه روزی حادثه ای از این دردناک تر رو هم تجربه کنم . حادثه ای که تمام وقایع هم نوعش مثل گاز گرفتگی اون پیرمرد در حمام و سکته اون مرد میانسال در ماشین رو تحت تأثیر خودش قرار خواهد داد .. امروز بهم اثبات شد که همیشه بدتر از بد هم وجود داره (!) چون شاهد فاجعه ای بودم که سخت ترین و سنگین ترین حادثه در کل دو دهه و نیم زندگیم بود .. 

 

   نمیدونم چرا اصولا وقتی که میخوام نمازم رو ببندم یا اولین قاشق غذام رو بخورم ، موردها از آسمون و زمین میبارن (!) امروز هم مثل همیشه به محض اینکه غذام رو کشیدم ، صدای وینگ و وینگ سیستم 110 بلند شد . مسعود بهم گفت که تصادف جرحی داری و من با اشاره به ظرف غذام بهش فهموندم که الان میخورم و میرم .. به اواسط ناهارم رسیده بودم که افسر گشتم بهم خبرداد ، موردمون فوتی داشته و مرکز پیگر ماجراست . با عجله دو تا قاشق دیگه هم خوردم و مابقی غذا رو ریختم تو سطل زباله (!) با سرعت به سمت ماشین رفتیم و گاز رو چسبوندیم . آژیر گشون خیابون ها رو پشت سر گذاشتیم تا اینکه به آدرس اعلامی نزدیک شدیم . از دور جمعیت زیادی به چشم میخورد ؛ به حدی که ماشین اورژانس ، راهنمایی و گشت انتظامی در بین شون گمشده بود . دقیق که شدم ، نیسان آبی رنگی رو دیدم که به صورت اریب ، وسط خیابون ایستاده و در سمت راستش ، چادر مشکی رنگی روی زمین افتاده بود . سریع ماشینم رو جا به جا کردم و پریدم پایین . هنوز درب ماشین رو نه بسته بودم که یک نفر لباس شخصی بهم نزدیک شد و گفت : «جناب سروان ، کلاهت رو فراموش نکنی ، بذار سرت !» یه نگاه به اطرافم انداختم و بروبچه های گزارش پنج رو دیدم . متوجه شدم که یحتمل از بچه های معاونت اجتماعیست که با گزارش پنج همکاری دارن . کلاهم رو روی سر گذاشتم و کمی به صحنه نزدیک تر شدم . هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که با دیدن صحنه روبروم شکم زد . در زیر چادر ، برآمدگی کوچکی به چشم میخورد و در اطرافش ، تکه های فشرده گوشت رو میدیدم که بی شباهت به مغز انسان نبود .. منظره اش اونقدر فجیع و دلخراش بود که حتی یک ثانیه هم نتونستم طاقت بیارم و سریع برگشتم .. 

 

   عمار کوچک ما ، در حالی که هنوز 5  بهار بیشتر از زندگیش نگذشته بود ، دقایقی قبل از رسیدن ما ، با پدر و مادرش از سوپر خارج میشده که عموش رو در اون سمت خیابون میبینه و ناگهان شروع به دویدن میکنه . در همین حین خودرو نیسانی از راه میرسه و ... فقط یک کلام دیگه میگم و روضه ام رو ختم میکنم (!) وقتی به خط ترمز نیسان دقت کردم ، موهای سر کودک بر روی آسفالت خیابان ، به صورت مشهود قابل روئت بود .. 

 

 

   پ.ن : زمانی که به وجود انسان نگاه میکنم ، از شدت تحیر بهت زده میشم .. چرا که با تمام عظمتش ، در کمتر از لحظه ای با هیچ مساوی میشه !.. این گونه مسائل من رو به فکری فرو میبره که بی شباهت به کما نیست ... 

 

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo